تبليغاتX
درد دل بهار

درد دل بهار

پرواز در هوای خيال تو ديدنی ست

حرفی بزن که موج صدايت شنيدنی ست

شعر زلال جوشش احساس های من

از موج دلنشين کلام تو چيدنی ست

يک قطره عشق کنج دلم را گرفته است

اين قطره هم به شوق نگاهت چکيدنی ست

خم شد- شکست پشت دل نازکم  ولی

بار غمت ـ عزيز تر از جان ـ کشيدنی ست

من در فضای خلوت تو خيمه می زنم

طعم صدای خلوت پاکت چشيدنی ست

تا اوج ، راهی ام  به تماشای من بيا

با بالهای عشق تو پرواز ديدنی ست

+ نوشته شده در توسط بهار |


بعد از اين هيچ دلي مثل دلم تنها نيست

خسته تر از دل من باز در اين دنيا نيست

 تار و پودم همه از رنج و پريشاني بود

قصه زندگيم آه كمي طولا نيست

 بار اندوه مرا شانه ي شب مي فهمد

مثل شب هيچ كسي منتظر فردا نيست

 بي قراري نكن اي عشق كمي ساحل باش

دل دريا زده ام بي خبر از دريا نيست

 گرچه اين مردم بي حوصله ام مي دانند

طاقتم بيشتر از برگ گلي حتي نيست

 باز بايد بنويسم به خدا اي مردم

بعد از اين هيچ دلي مثل دلم تنها نيست

+ نوشته شده در توسط بهار |


 این روزا هیچ مسافری بر نمی گرده به خونه

چشای خسته تا ابد به در بسته می مونه

این روزا قصه ها همش قصه دل سوزوندنه

خلاصه حرف همه پر زدن و نموندنه

این روزا درد آدما فقط غم بی کسیه

زندگیشون حاصلی از حسرت و دلواپسیه

این روزا خوشبختی ما پشت مه نبودنه

کار تموم شاعرا فقط غزل سرودنه

این روزا درد آدما داشتن چتر تو بارونه

چشمای خیس و ابریشون همپای رود کارونه

این روزا دوستا هم دیگه با هم صداقت ندارن

یه وقتا توی زندگی همدیگر و جا می ذارن

جنس دلای آدما این روزا سخت و سنگیه

فقط توی نقاشیا دنیا قشنگ و رنگیه

این روزا جرم عاشقی شهر دل و فروختنه

چاره فقط نشستن و به پای چشمی سوختنه

اسم گلا رو این روزا دیگه کسی نمی دونه

اما تو تا دلت بخواد اینجا غریب فراوونه

این روزا فرصت دلا برای عاشقی کمه

زخمای بی ستاره ها تشنه یاس مرهمه

این روزا اشک مون فقط چاره بی قراریه

تنها پناه آدما عکسای یادگاریه

این روزا فصل غربت عشق و بیدهای مجنونه

بغضای کال باغچه ها منتظر یه بارونه

این روزا دوستای خوبم همدیگر رو گم میکنن

دلای پاک و ساده رو فدای مردم میکنن

این روزا آدما کمن پشت نقاب پنجره

کمتر میبینی کسی رو که تا ابد منتظره

مردم ما به همدیگه فقط زود عادت می کنن

حقا که بی وفایی رو خوبم رعایت میکنن

درسته که اینجا همه پاییزا رو دوست ندارن

پاییز که از راه برسه پا روی برگاش می ذارن

اما شاید تو زندگی یه بغض خیس و کال دارن

چند تا غم و یه غصه و آرزوی محال دارن

این روزا باید هممون برای هم سایه باشیم

شبا یکم دلواپس کودک همسایه باشیم

اون وقت دوباره آدما دستاشون و پل میکنن

دردای ارغوانی رو با هم تحمل می کنن

اگه به هم کمک کنیم زندگی دیدنی میشه

بر سر پیمان می مونن دوستای خوب تا همیشه

اما نه فکر که میکنم این کار یه کار ساده نیست

انگار برای گل شدن هنوز هوا آماده نیست

+ نوشته شده در توسط بهار |


تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم
تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی
و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم
تو دریایی ترینی آبی
و آرام و بی پایان
و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم
تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف
و من در آرزوی قطره های پاک بارانم
نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم
تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار
و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم
تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر
و من هم یک کبوتر تشنه باران درمانم
بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من
ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم
شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد
و من خواب ترا می بینم و لبخند پنهانم
تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد
و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم
تو می آیی و من گل می دهم در سایه چشمت
و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم
تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد
و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم
شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده
و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم
تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردد
که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست
و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست
قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم
بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم

+ نوشته شده در توسط بهار |


اي سزاوار محبت اي تو خوب بينهايت            
همه ذرات وجودم به وجودت کرده عادت        
به خدا دوست داشتن تو هم يه عشقه هم عبادت
تو سزاواري که باشي همدم روزها و شبهام   
تا که عشقتو ببيني توي جونم و تو رگهام       
بشنوي دوستت دارم رو حتي از هرم نفسهام   
با نوازشهاي دستت سوختن از تب رو شناختم 
تب عشقي آتشين که من به اون قلبمو باختم    
قاصد بودن من بود موج خوشحالي چشمات     
وقتي که عشقو ميديدم توي قطره هاي اشکات 
هر که از عشق گريه کرده شادي رو تجربه کرد
با شبي در حرم عشق سفري به کعبه کرده     
اي که برده اي مرا تا مرز يک عشق خدايي  
بيا پاره تنم باش تو که پاک و بي ريايي      
اوج فرياد دلم شد عاشقانه دل سپردن         
در وجود تو شکفتن با تو بودن يا که مردن  
هر که از عشق گريه کرده شادي رو تجربه کرده
با شبي در حرم عشق سفري به کعبه کرده                  

غصم از اين نيست كه تو رو اون روز اسير نديدمت    

فقط دارم دغ ميكنم چون تو رو سير نديدمت

+ نوشته شده در توسط بهار |


عاشق نبودی تو من عاشقت بودم

در قبله گاه عشق بودی تو معبودم

آرام و آسوده ،در خواب خوش بودی

یک لحظه من بی تو هرگز نیاسودم

من با نفسهایت نام تو را خواندم

کاش ای هوسبازم،با تو نمی ماندم

روزی که میگفتی من با تو می مانم

روزی که دانستی من بی تو می میرم

روزی که با عشقت ،بستی به زنجیرم

بازنده من بودم،این بوده تقدیرم

خوش باوری بودم پیش نگاه تو

هر دم ز چشمانت خواندم کلامی را

عشق تو چون برگی در دست طوفان بود

دل کندن و رفتن پیش تو آسان بود

روزی به من گفتی دیگر نمی مانم

گفتم که می میرم،گفتی که می دانم

باور نمی کردم هرگز جدایی را

آن آمدن با عشق ،این بی وفایی را...

+ نوشته شده در توسط بهار |


ماه من غصه نخور زندگي جزر و مد داره

دنيامون يه عالمه؛ آدم خوب و بد داره

ماه من غصه نخور همه که دشمن نمي شن

همه که پر ترک مثل من و تو نمي شن

ماه من غصه نخور مثل ماها فراوونه

خيلي کم مي شه کسي رو حرفش بمونه

ماه من غصه نخور گريه پناه آدماست

تر و تازه موندن گل؛مال اشک شباي ماست

ماه من غصه نخور زندگي خوب داره و زشت

خدا رو چه ديدي شايد فردامون باشه بهشت

ماه من غصه نخور پنجرمون بازه هنوز

باغچمون غرق گلاي عاشقه ونازه هنوز

ماه من غصه نخور باز داره فصل سيب مي شه

مي دونم گاهي آدم تو وطنش غريب مي شه

ماه من غصه نخور ؛ماها که تب نمي کنن

ماها که از آدماکمک طلب نمي کنن

ماه من غصه نخور شمدونيا صورتين

دلايي که بشکنن چون عاشقن قيمتين

ماه من غصه نخور سبک مي شي بارون بياد

توي عاشقي بايد نترسيد از کم وزياد

ماه من غصه نخور خاطره هامون کودکن

توي اين قصه دلا يه وقتايي عروسکن

ماه من غصه نخور بازي زمين خوردن داره

کار دنيا همينه ؛ تولد و مردن داره

ماه من غصه نخور تاب بازي افتادن داره

زندگي شکستن و دوباره دل دادن داره

ماه من غصه نخور گلا ميان عيادتت

به نتيجه مي رسه آخر يه روز عبادتت

ماه من غصه نخور خيليا تنهان مثل تو

خيليا با زخماي عاشقي آشنان مثل تو

ماه من غصه نخور زندگي بي غم نمي شه

اوني که غصه نداشته باشه ؛آدم نمي شه

+ نوشته شده در توسط بهار |


نرسيديم به هم بازی يک تقديريم


عاقبت در هوس ديدن هم ميميريم


عشقمان مخرج صفريست که تعريف نشد


آه و افسوس که يک واژه بی تدبيريم


بعد از آن حادثه هايی که جدامان کردند


آنچنان شد که دگر از همه عالم سيريم


اشک ميريختيم و دل که نميکنديم آه


چه کنيم هر دو از اين واقعه دلگيريم


وقتی از فاصله ها گفت دلم خنديديم


فکر کرديم بهاريم که بی تغييريم


باز هم نام ترا در دل خود حک کردم


و محال است از اين ايده خود برخيزم


باز سايه بالای سرم باش عزيزم

+ نوشته شده در توسط بهار |


گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم
«بايد برم» براي تو فقط يه حرف ساده بود
کاشکي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بود
شايد گناه تو نبود، شايد که تقصير منه
شايد که اين عاقبتِ اين جوري عاشق شدنه

 
سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه
به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه
هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره
ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره
هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه
يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه

 
دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون
اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون
بمون براي کوچه‌اي که بي تو لبريزه غمه
ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه

 
بمون واسه خونه‌اي که محتاج عطر تن توست
بمون واسه پنجره اي که عاشق ديدن توست!

+ نوشته شده در توسط بهار |


چه توان کرد دلی سوخته می خواهم و نیست

لقمه ای از نی افروخته می خواهم و نیست

کاش ای کاش که یک هفته شقایق بودم

پاره ای از جگر سوخته می خواهم و نیست

باز هم راز دلم فاش شد از راه زبان

دست من نیست لبی دوخته می خواهم و نیست

چه کنم زین دل خونسرد به تنگ آمده ام

سینه ای تاب و تب افروخته می خواهم و نیست

دیگر از شعر و غزل چه بگویم افسوس

من که چشمی غزل آموخته می خواهم و نیست

+ نوشته شده در توسط بهار |


درد و دل بهار X

تقدیم به انکه آفتاب مهرش
در آستان دلم
هرگز غروب نخواهد کرد


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

هفته سوم آبان 1388

هفته دوم آبان 1388
هفته اوّل آبان 1388
هفته چهارم مهر 1388
هفته سوم مهر 1388
هفته دوم مهر 1388
هفته اوّل مهر 1388
هفته دوم شهریور 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته سوم مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته دوم تیر 1388
هفته سوم خرداد 1388
هفته اوّل خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته دوم اردیبهشت 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته اوّل فروردین 1388
هفته دوم اسفند 1387
هفته چهارم بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته سوم دی 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته اوّل آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387



پیوندها

در کوی عشق
چفیه
عشق گمشده
محکوم به زندگی
خوش گذروني
دلنوشته های یاسمن
غم عشق
گالري عکس هاي فشن و خفن
عشق بي انتها
مادر
Give me your heart
چهار چنگولی ها
پسر شیطون
علي و مارال
بلور تنهایی من
غم غربت


    تعداد بازديدها:

طراح: طهورا


onLoad and onUnload Example